امسال شاید نخستین سالی بود که پس از ازدواج ، چند روزی از تعطیلات نوروزی را در تهران ماندیم . ماندیم و هم از حال و هوای بی نظیر تهران در این روزها شگفت زده شدیم و هم خیلی از کارهای از یاد رفته را احیا کردیم بخصوص عید دیدنی را ! در حقیقت ما که یواش یواش داشتیم طرز استفاده از عید دیدنی را فراموش می کردیم موفق به احیای آن و از همه مهمتر عیدی گرفتن آن شدیم ، به همین دلیل ، راحیل و زهرا که هرگز موافق ماندن ما در تهران نبودند مُصرانه می گویند : بابا ! از سال آینده هم همین طور عمل کنیم ؛ یک هفته تهران باشیم و یک هفته به سفر برویم . وقتی عیدیهای چند ده هزارتومانی آنها را که از سوی بابا و مامان و مامان جون و عمه ها و عمو و داییها و خاله جونِ بابا به کیفهای آنها سرازیر شده است می بینم بهشان حق می دهم که در تصمیمشان تجدید نظر کرده باشند.

در هر صورت ، این روزها که وبگردیهای خاص خودم را داشتم ، دیدم بسیاری از افراد در یک بازی وبلاگی از "خاطرات کودکی" خودشان گفته اند و چون ترویج بعضی از آن خاطرات را درست نمی دانم آنها را لینک نمی کنم ، اما  تصمیم گرفتم یک خاطره دوست داشتنی خودم را که اتفاقا مربوط به همین ایام عید و نوروز و عیدی گرفتن است ، یادداشت کنم تا دوستانی که در این بی برگی وبلاگی دوران تعطیلات بسر می برند چیز خوبی برای خواندن و تفریح کردن داشته باشند . در این یک هفته ای هم که نیستم شما هم نظراتتان را بنویسید تا  برگردم و ببینم نوشته های شما  در این باره چه بوده است .

***

حتما برای شما هم این طور بوده است که در دوران کودکی ، خوشحالی و شادی ما از آمدن عید نوروز ، خیلی ربطی به متعادل شدن هوا و دمیدن سبزه و مسائلی از این دست نداشته است و اصل مطلب همان عیدی هایی بوده است که از مامان و بابا و مامان بزرگ و عمه و خاله و اقوام مختلف می گرفتیم و به کم و زیادی آنها اهمیت می دادیم و بر سر زیادتر بودن آن به همدیگر پُز می دادیم و مواردی از این دست .

در آن سالی که اتفاق این خاطره رخ داد ، معمول عیدی های بزرگ و کوچک فامیل به ما، اسکناس های تا نخورده پنج تومانی بود که از لای صفحات قرآن مجید به ما کوچکترها می دادند و ما به جای اینکه چشم قدردانی مان به صورت طرف عیدی دهنده باشد معمولا به دستهای مبارکش بود !

آن سال و سالهای آن محدوده ( که شاید من هشت  سال بیشتر نداشتم ) ، پدر و مادر و خانوم جون و  عمه خانوم و خاله جمیل و حاج آقا و دایی جمال و دایی جلال و ... هر کدام اسکناسهای تا نخورده پنج تومانی شان را داده بودند و من با بخشی از آنها یک دوربین عکاسی و یک حلقه فیلم 24 تایی 36 میلیمتری خریده بودم که به منزل عمو حسین (عموی پدرم و تاجر نخ بازار) رفتیم . عمو حسین معمولا دو سه برابر همه فامیل عیدی می داد و همین طور هم شد و به من و خواهرم ( آن موقع برادری نداشتم ) یک اسکناس تا نخورده 20 تومانی عیدی داد که بسیار خوشحالمان کرد . بیشتر از این خوشحال بودیم که عمو حسینی داریم که بیشتر از همه عیدی می دهد و هوای ما بچه ها را دارد و ... 

دو سه روز بعد ، پدرم ما را به همراه خانواده عمویم ( که پدر و مادر و یک برادر خود را سالها قبل از دست داده بودند ) به منزل یکی از پسر خاله های خود به نام حاج آقا مرتضی گنجوری برد که کارخانه دار بود و الان سالهاست به رحمت خدا رفته است . یادم نمی آید که سالهای قبل هم به منزل ایشان رفته بودیم یا نه ، اما می دانم که سالهای بعد نرفتیم !

اطاق پذیرایی در طبقه دوم منزل بود و ما پس از پایان یافتن مهلت عید دیدنی ، در حالی که تعداد زیادی هم بودیم ( چیزی حدود پنج شش بچه ) ، مشغول بستن بندهای کفشهایمان بودیم که آقا مرتضی ، قرآن کریمش را آورد و از لای آن به هر کدام از ما یک اسکناس تا نخورده پنجاه تومانی داد. تصورش را بکنید برای کسی که عیدی متعارفش پنج تومانی است و قیمت یک دوربین عکاسی با فیلمش در آن زمان 14 تومان بوده است ، دیدن و گرفتن یک اسکناس 50 تومانی چه اتفاق شگفت انگیزی در زندگیش به شمار می رود  .

همه ما عیدی هایمان را از آقا مرتضی گرفتیم ، اما من با سادگی کودکانه ای که هنوز هم هر وقت به یاد آن می افتم ، حسرتش را می خورم ، اسکناسهای تا نخورده عیدی های قبلیم را از جیب بغل کت نو نوارم در آوردم و از بس آن مبلغ را زیاد می دیدم ، گفتم : دست شما درد نکنه آقای گنجوری ، اجازه بدهید بقیه اش را به شما بدهم ! در ذهن خود داشتم با یک حساب سر انگشتی سوداگرانه ، بیست تومان از آن مبلغ کم می کردم تا بقیه اش را به ایشان پس بدهم !

پدرم لبهایش را گزید ، خانوم و دخترهای حاج آقا مرتضی خندیدند و خود آقای گنجوری لبخند بزرگوارانه و کریمانه ای زد و گفت : همه اش مال شماست آقا تقی !

پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()